دُرّ مکنون — Page 177
166 دو چشم روشنت در سر نهادم در گوشت از دو سومن شادم چو در خیسی نگهبان، تو ستم چو رنجی مریم جان تو ستم خیال با خود در تو نهادم تو دیگر را دیہی چیز یک دادم اگر کبری شود پیدا مجانش برانم سوئے ارض از آسمانم اگر بر آسمان باش در فرشته از نور قدسیان حالش بیشته اگر سر تا بد از من ابر انسان در آتش نگن اور چوشیطان او کرا خواهی پرستیدن بخبر من زمن ترسید اگر نما کی دور آمین خاکی بیگبا را ز درم بتاتی روی نکردی یاد آلایم سر موسی زوزه ره بخورشیدت نماید کتابجر ره ترا سویم کشاید بره زمہر غیر بر کن خاطر خویش بین آرا از سر الفت سرخویش نیاری شکر احسانم ادا کرد و گرگردی بر اهم خوار چون گرد براهم لا که از متن بجوش چشمه آب بده جان و دل اندر آرزویم سیر خود پاکن اندر جستجویم و گر نه چون برم نزدیک آگئی عمر دل تیره و تاریک آئی سہ توحیدم اگر روئے خود آرہی بیابی در دو عالم کا مگارہی درد ازین ویرانه گفران برودان بشهرستان توحیدم در وان درون میر جان آفرین فرد و یگانه نگرد و بر سرم دو په زمانه برم یکسان بود ماه و خور د مور سمہ بچارہ و بے تاب ہے زور منم موجود سوئے من بند گام بکن پیدا کن اشجار و اصنام و ور