دُرّ مکنون — Page 14
عارف بالله تا بفہد کیسے ازین کلمات که دشر پاک است و نیک بنات وش از معارف سخن می راند گرش خلق عارفی خواند اسے خرد مند این معارف نیست این سخنها بجز زخارفتن نیست تا نگرد و نور حق جان جفت سخن پاک و صاف نتوان گفت گاه باشد که قجه است از دل مردم برد بجوش آواز هر که چون شمع بست مصاحال خانه روشن شود از ان خوشحال غرض اسے نیک مرد و سالک را کرده باید سبوئے حال نگاہ آنکه روشن بود دل و جانش خادمی باش همچو مردانش جان به زبانیان نبود جسم زبانی نور ایمانیان نهان نبود مری از زبان صاحب گیان گراند سوخته اند روان جان دگراند قحبہ گر ہزار خوش باشد فی المثل گرچه ماه وش باشد نشود با کد امن از صورت تا نباشد باطنش عفت پاکدامن ہمچو آواز خوش بود سخنے کہ مسجد حق آیداز رہنے گر با خلاص دل نه مقرون چون غنا تا قحبه دون است سخن نخبگان طرب آرد سخن مرد خون رب آرد قصه گر خوش سخن درس اغنام است کسی نگوید و لئے مرد خدا است مرد باشد کسی که صدق سرور و رنگ دلبر عیان بصورت اورت کیکه ونه صد سخن بر زبان رسوز و گدا دل بکار صراحیان و مساز بر زبان حرف عشق جانانه کار دیگر کنند در خانه