دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 13 of 203

دُرّ مکنون — Page 13

پائے بند عیال چون من تو پر غم و پر طلال چون من و تو پر چون من و تو اسیر خوردن خواب دل و سینه زینجر یا ر کباب یاد یا بسر جنگ کرده شد پرکار گشت او را سپر بحالت نزار استخوانی نماند زوباقی بنگر این خالقی خلاقی الامان از جهالت بجمال اینچنین سخت پائے بن ضلال بینی اش چیست است خرطوم تن برهنه بعضو معلوم ا شکم اور برآمده بیرون مار نفسم گزیده است جگر که از ائم بنخاست دو و ز سر مار هست دنیا مقام در دو عنا اول و آخرش فنا است فنا کس مرابے نے برد بمزاج کس نداند مرا فسون و علاج آن کسانے کہ دل بسیار موند راست پرسی همان گروه به اند رنگ دلدار خویش میگیرند پیش از وقت موت می میرند کننده دل این مقام بر بادی به نظم از غم نه شادی از شادی از کامیابان درین جهان ناکام زیرکان دور تر بریده ازدم تانه نفس حرون بگرد درام کے بیابی نه درد دل آرام تانه نقش خودی شود نابود گر بخواندی دو سه کتاب بود نے کرشن و نه رام و نه سیتا نے پران نه بی روند گیتا زام وزیر سخن عارفانه می گویند فعل خود را بهانه می جویند گاه گوید که هر چه هست خدا است گاه گوید که خلاق نتیج و فن است