دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 111 of 203

دُرّ مکنون — Page 111

111 بارس اصل این کار یافتن باشد نه سخن سر زده یافتن باشد حال باشد نشان ره نه مقال در مقال کے بند خیال ماکن آمد که دیو بد کردار یادوارد دو چار خوش گفتار وزو از حرفہائے در پوشان نخر جدید از ان چوبدکیشان اے بسا کلب نفسو ہمریدین مینماید خود اصلان زبرون گر بگفتا رہا شدے کالے کا ر فرخ نکوٹ رہا ہے فضل تا بد بوقت خود چون بلوی نه بگو شش نه از طلب بزور چون بتا بد ز شرق مہر شیر نرود باز پس بشتر شریز همچنان دین حق چو می تابد کی بنیادو کہ روئے آن باید کس اسے برادر نماند آن مستور آنکه باشد ز عشق غرقه نور شرط صحبت بود که به صحبت نشناسی تہی و پر حکمت لیک شرط است صحبت دید چند روزے ترقب انوار دیدا آنکه در بارگاه سلطانی دارد اندک تعلقے نانے بود و رنگش نان نمی ماند حاقل اور اشنا سید و داند چون نهان ماند آن دل بریان که بیارش شده هتان جهان دوستی را نه یک نشان باشد صد نشانش بر وعیان باشد کشته عشق زنده است بدام زندگان رامنه تو میت نام نام میت با سزاوار است که برین نام ماصد آثار است در بیان دعا