دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 110 of 203

دُرّ مکنون — Page 110

11۔عيه مدانی ریال نفس خود را بیات افگن بست خودرا ت که در ابتدایی میداشتی آن دلے کر دیے نگیر دراه اغلب آنست کان با استاده صبر کن برغم والم تا یار دست تو گیرد از کرم یکبار عادتمن نیست اینکه بگذارد نظر کرده باز بر دارد هر که از کار ماند کارش شد در تجارت زیک هزارش شد تا تو هستی اسیر خودبینی در صف قرب قدش نشینی گیرد انسان بصدر صاحب را مرگ از هم جدا کت زناگاه ان در آخر هرمان شرم کن زان فساد ها مدام در پشتین نے با قول شام سے پیش زمان هم که نفس باز بوست سمه عالم سخدمت و کاراند تا دل یار خود بدست آرند ہر گرا فطنت است محکم تر دار دائید زیستی بهتر شب ندارد امید صبح بدل نشود صبح و شام را آمل آنکه در ویشی اش پسند افتد قدر او نز د حق مسند افتد نزد ممکن آمد که دوستان خدا فاسقانه بوند بمیره نما تا بیرت نباشدت بکمال در خلائق تصرف است وبال تا شنیدم که استر ابرین دیگرم الفته نماند کیس ان کے اہمیت وقت اوست که همه وقت یار در دل سوات لذتے نیست بجوار نباید عشق ورز د دل از همه بردان طمع خوشدلی بجز دلدار گر چه داری ہزار گنج مدار ابلهان را برفق بند بده منطلق تلخ را یقین دیده