دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 90 of 203

دُرّ مکنون — Page 90

9۔فکر کن هم زروز با دیشب نه چو شب آمدت برنج واقب نیم عمر تو رفت در خوردی نیم دیگر به سر کشی بردی اند که مانده است و پس خورده دشمنان شاد و یار آزرده آنکه دل برش شمار شهداست گربدست افتد بجان چه بدست هر که دنیا گرفت در دین بگذشت گلنے را بریده و خار کاشت و کرده خویشتن بیاید پیش چون نیا بی چو خود زدی رو پیش نیابی نیست بے زہد نز د حق قدرت گرچه پیغمبری بود پدرت را چون تلف میکنی زمان حیات ای که در گرخان گرفتاری در رو خویش خارمے کاری عابد حق بلند ترزیمه افضل و ارجمند تر زیمه گرچه باشد بلند سر و بیل دور تر می رود تخیل طویل ہر کہ حق را برائے حق خواند هر چه دانستنه است میداند چون ملوت بود نماز و نیاز پرده از نفس تو نگردد باز چون غرض در میان بود بازی است چون ز تو سر زند در روغ و خلاف بے نمک باشد از تولان حیات زان خداوند پاک فلم کجاست آنچه به ارسد هم از برای است ار شعبان ام عمرت هر چه دو را نکند ترا از یار و کمین نشست زان بگیر کنار در بیان بت پرستان