دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 89 of 203

دُرّ مکنون — Page 89

وقت غم سن خویش است نه یار بار خودرا بدوش خود بردار سخت کم خواہ بے نفیس باش سروری کم بجوغر ہے باش خاک شو پیش زان که خاک شویتاز خبث و فساد پاک شوی کاش بر اعتماد این خانه رخت انداختی بو برا نہ یر خانه از رنگ خشک ساخته اند گر بہشت برین ہے خواہی باش اینجا چو مردم راہی با همان امید شام مدار شام چو آیدت صباح گذار هر چه بایدت بین طیار اعتماد و می مکن زنهار ا ہمچو طاوس پر ز نقش و نگار صد طلسم است اندرین خانه نفس دیو است دور ہو جانا نہ ہم اندیشه و غم زین است که توطفلی و مار زرین است عاشقان را بدستان بکار است کفردین است گر پئے یار است دعوائے بے لیل ترک حیا است وح هر چه از تخم صدق نیشانی نے دہد عمرہ ہائے نورانی گر بری ریگ بزرگ ملت جنبش با و خواندیش هنگند این جهان ام بیست در دانه دل برو هر نیکی است دیوانه عارفان برکت ارزین نام اند زانکه با آگهی از انجا ماند سرخ و تابان مبین خدو خان دیو سر و زیاد بدهاش و بہتر آمد که هم از روز نخست یا دواری هر آنچه آخرشت