دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 8 of 203

دُرّ مکنون — Page 8

نگیخت ۱۲ به وارسنج گریه بینی مراد زاری کن بیچ مینیون سوگواری کن چون مراد کیسے فرستد پیش غالبش رانده است از در خویش هر زبان حال خود شر پسنج فقر بے شرع است به یو پنج کا ذبے بہت آن خطا آئین که برون آیدا از شریعیت نوین ه خویشتن راجو سمنه مقدار فضل اورا به بین بہر یہ کالم نیست دنیا نگری می گذران تا توانی مرنج از پلے آن خلق ترسند از تا تم دونم من بترسم از ان که شاد شویم دل میر وز کثرت شادی چون شدی خوش به ام افتادی گریدانی دگر کی بروم نوکر سے عاقل است آن استعد آنکه فرمان برد و می ترسید گر گناه مرا تو نگذاری بر درت ہم بمیرم از زاری تعریف سالک خنگ آن کس که خلوتش جا است فقر و درویشی اش تمنائے بہت یاد دادار پاک حرفت او در غم و در دعشق لذت او آخرت مدعائے ہمت او در غم دین خوض و فکرت او کاملان در رضا حق پویند ترک دنیا و آخرت گویند ما دل نمی گردد از یقین پر نور نفس صد گونه شور و شردرد بهتر نفس دو صد خطر دارد