دُرّ مکنون — Page 7
قدرت الهي با زمانی چو مرده هیجان از جدائی در آتش سوزان کبر در عشق است بی دینی نشود جمع عشق خود بینی عاشقانرا بعز و جاه چه کار عزت عاشق است عزت یا ره تخمه دوزی بریتی دکشت باز بستی طمع باغ بهشت در بلایا جو به تو به پیشاه دفع آفت شود به ترک گناه گر تو مافی الضمیر گردانی باز گرد و قضائے ربانی هر چه در پیش چشم نشست محال است آسان به بارگاه جلال در مے خار را نماید گل می سراید برگ آن مبل چون با مرے قرار یا بد رائے میشود بے توقف وابطاء ستانه بر آسمان شود فرمان نشود، هیچ شتر دیان چیست حاصل زلزت گذران وقت عقبی نداست و خسران آنکه دارو بیار خویش نظر مرح و نقش یکے شو د زدگر شود بے رخش اندرون خم شده ام همه تن سوزش و الم شده ام تا دل از طلعت تو ذوق گرفتن جمله اندام در دو شوق گرفت تا بجا نمر خبر ز عشق فتاد دل من رو بکوئے یار نہاد مد حق تعالیٰ درد هر گرا میکند نه در بیرون دیدش هر مرا و دل افرون مفسد را که رانده است ز جا می پذیرد دعا ، حرص و ہوا