دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 88 of 203

دُرّ مکنون — Page 88

نصیبم یار یکی الم م بده زرعت او یا دمن هم بکن نوبت او پیش پاکان پلیدی میدان است لیکن آن پیشش و کی حلو نامیست نسبتے بہت جمله شادی و غم حاسدان را نشاط است الم هر که با خویشتن بدارد جنگ می شود با مخالفان یک رنگ با منکه با خویشتن بدارم جنگ با دگر کس چنان شوم یکرنگ ملک دولت رکس نے طلبند جنگ از بهر آشتی نکنند ہر کجا جذب حق شود غالب دل نه تنها که میکشید قالب چون توان گفت ترک با ر عزیز که دل و جان رود ترکش نیز اسے لیا ولد مہترے کو بیشتر شد یک فعل زشت ننگ پر اے بسا کس که از حرام اندوخت بہت سال بیک مے بیمه فیت عارف آمد غنی ز ہر تعریف عارف پاک تو سر است شریف اسے دریا کہ تن ز درد گداخت در دمارا معالجه نشناخت باز خود را گرفتم از هر صبر ضبط کردم دو چشم خود از جیر صبر اولی تر است در همه حان راحت اندر جهان مبند خیال اللہ اللہ بہ بین نفاست او ماگمان برده بر خباثت او اینجاست جائے صد انتقال راحت اندر جہان جن خیال خواب رامین که یک خیال آید اگر موخش بود غم افزاید آدمی فر به گرد و از رو گوش جانور از گلو و خوردن نوش این سراب است یاخی شتاب می نماید ز دور چشمه آب ادرس