دُرّ مکنون — Page 82
AN آنکه خورشید را کند انجار کوری چشم خود کند اظهار ذمر خورشید در چشم خود است می نماید فرا که کور شد است تو ببخش بر آنکه او جهان راه گم کردانه در سلطان کم اے بسا صلح یا کہ مکاری بابت اے بسا جنگها که خود یاری است گاه باشد که دوست دلدار مینماید چو شمن خونخوار ہر کے عیب خویش میپوشد بر سر غیب غیر بخروشد واجب آمد منظر جب مگر ترسم از فوت و احبات دگر اسے بیش بہوت نہاده کام تمام کرده عشق تو عشق را بدنام بشہرت از تیپ و دردشان بیان گرید چون بگرین و آسمان گرید پیش یزدان ز و اصلان نظام پیش مردم ملوث و بدنام زور حق بین و زور خویش بیل غیر را با غم فراق چه کار نالد آنکس که دور شد از یاد بینم از در دکس چه دارد یاد داند آن کس که برسرش افتاد تا نه بینی درون دل انوار دل خود را تو دل مدان زنهار گر بدن میقت محبت یار رو بتابی از و بیک آزار چون به پیمان حق وفا بکنی از برائے خودت بجا بکنی ایکه بیرون نیامدی زحجاب سرز گفتار آنکه راست میتاب ایکہ ہند سے عمردمان بدهی ماه نادیده را نشان بدهی را لیک در چشم طفلک نادان