دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 78 of 203

دُرّ مکنون — Page 78

۷۸ بد چو کردی تو به باش و هراس راز دان اتو بنجب مرشناس آنکه او بدسگالد از سرگین پیچ خیرے نہ بند اندر دین میل پاکان بود باک ولی جنبش بد بود به بد عملی آنکه در فصل خویش بد افتاد کے زاعمال نیک آرد یا د او سخنداند و بگریاند میکند زنده هم بمیراند تا جدا اوفتاده ام زمینم عشقم افزون شد و شکیم کم آنکه از نفس و کبر آید باز هست آوازش از از خدا آواز وائے پر من و اختر سوزان پیر گشتم نگشت سخنت جوان لغت پیغمبر خدا صلی اللہ علیہ وسلم یار را طور و طرز و وضع جدا است او نماند با اگر چه زما است آن جمالے کہ بہت در دلبر کس نشانم نے دیا نعت پر نے کار آنجا افضل نسبت کردم یک باید از دن بعد قدوم صد نیا شد معطر نہ بیچون لیک خوش ہوئے احمد ن افرون جنتی نیست آل رسول جلال آل او ست جمله چون گل آل ہر کہ او کشتہ عزیز نے نیست قیمتش نزد حق پشیر نے سیت ابر نیسان چو بر زمین بارد گل دید گل خشک خشک آگرد چون ترا دل به کجروی خیزد صد بلائے تو بیا ویزد این بدایت لفضل و لطف خدا بے عنایت نمی شود کجر است