دُرّ مکنون — Page 6
خنجر خویش بر میان آویز سر که او دشمن است خونش ریز دلبرم کشت و نیست که آگاه زد به شمشیر زلف و تیز نگاه بنده آن به بود که ما ندیست آرزوئے صنفات حق کفر است گھرا چون خلیلش بر هیجان فرمان که برایش کنی پر قربان بنده را بندگی سزاوار است جاہ جوئی طریق کفار است هر که حق یافت مال را چه کند این زوال اچه کند مهربان یافتیم جانان را بازخوانید بدگمانان را این زبانم بوصف او نرسد کس بمهر و وفا بدو رسد بود سینه دارم پر از شنار نگار که نگنجد بعصه گفتار ہمہ وقت خوشم نثارش باد دل و جانمر ف راد کارش باد زین عجب ترکجا بود سخنے نظر او بجانب چوسنے هست دنیا بسان خواب خیال غم و شادیش بیست رنج و وبال شمع ایمان خود بدار نگاه تانه بادی برد وزدناگاه لائق آمد بحال عاشق زار که بر سر زبے نیازی یار یار جانی چو مهربان بانه خوف آزردگی سجان باشد ادب یار را بدار نگاه تانی سنجد زر دست تو ناگاه تا نه بر جان تو وبال آید شادی وصل را زوال آید ل دلبران را شنیده امر بسیار شد سرکش تا نه یاری بریکند رو دو دامن از تو در بخشد