دُرّ مکنون — Page 59
وصف ہر کس بشان او باید نه فروتر نه برترش شاید گر بو صفت زن نگو گویند یا سگ خوب صید جو گویند خود بگوزین قبیل مدح و ثنا خوش شوی خود تا تله فرما هر چه بر خود روا نمیداری چون پسندی حضرت باری چون بیک جنین بودن یکذات ختم گیرد ترا از ان کلمات هر که زن خواندت نه مرد جوان بر تو آید حدیث اور چوسنان ہنچو دشمن بدین او خیزی در دل آید ترا که خونریزی پس چرا مے ہی بران یزدان تهمت آنچه زخاصه انسان ا دست و پا از برائے ماست و تن لیک بر شان پاک حق داغ است دست و پازیب زینت بشر است لیک این وصف حق بلند رست شان او از همه بزرگتر است زم او هر چه مدحت بشر است پاک و برتر زعیب آلایش لائق و فایق است بستایش هر که جسم آمد است و جسمانی چند ر سوریه است بعد زان فانی هر که بر شکل مستطیل افتاد یا عریض است یا طویل افتاد یا مثلث ہے رود سخیال یا به شکل دگر ازین اشکال یا سرو چشم و دست و پا دارد یا دو باز و بر دشها دارد یا در و بلغم است و خون دارد خصیه و فرج و ذکر و کون دارد آدمی بست و بنده فانی داوری بالکن بنا دانی