دُرّ مکنون — Page 58
خانه دوستان زبیخ کنند الامان گر عدا وتی بکند بست در دو تیش خطره جان چه کنم حال و شمنیش بیان گر تر اعقل است و تاب و توان پر حذر شوز صحبت نادان خوردن آمد برائے حفظ بدن از گداز و فنار زار شدن نیز نشو و نما بود مقصود نیز یک گونه لذتے مشہود در تحمیار تهی بست پروردگار زمینه پاک این خواص اندازه لوازم ز لوازم ناک جز خداوند بر تر از اسباب کس نرست از سلام یست از سلاسل خو ر و جوان باب آنکه محتاج آب و نان باشد من ندانم خدا چسان باشد را آنکه امروز زاد و فر دارد دل میراند آن سخن کہ کسے گوید از روئے کینہ یاہو سے را بی ادب در خدا سخن راندن اسپ تازی است مدحت استان و صیف انسان بدین صفت نتون زدن نیکو اگر چه مدح و ثنا است لیک در حق مرد استهزار است را چون بگوئی مخالف شانش ہر چہ کوئی خطا ہے کوئی چون بدانی چرا ہے گوئی مردا گر مخش گوئی دست از جان خود ہے شوئی را سر برآری بهزم جنگ فساد