دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 45 of 203

دُرّ مکنون — Page 45

۴۵ عزلت آمد سیمین برائے زبان که بجنباندلش چوبی خردان جربی کی ضرورت بین نکن میں ہوئے ہیں سجن وائے بر من که عزلت آموزیم بر خلافش رود شب و روزم الله الله کجاره آن بات تو سنوری بعد ہزار حجاب ہے تو ہوشم برید و قلب خاست خود دانم که در دو سو کر است چه دهم شرح درد و سوز والم که ز خود رفت ام بکثرت غم از توالی یار در که رو آرم من که اندر جهان ترا دارم غم مرا به مرا به از آن نشاط و سرور که سهمی انگند زه جانان دور غم حق چون بخاطر سے جا کر حب دنیا بسوزد آن غم و درد ہر کہ میترسید از خدائے جہان ہمہ چیزے از و بود ترسان گرچه او دوست کش شده مشهد لیگ برگشته می برگشته می نشاند نور هر چه بر تو گران تری آید گر کنی نور جان بیفزاید چون ز کف دامن تو بگذارم من که اندر جهان ترا دارم چون رضائش نغم سے بینم غم او دست ندهیب و دینم بہت دشوار نیست هم د شوم رو سحق آلر و دیگران بگذار سیرت خود مکن همه خواری بین که در حلق خود چه می آری در مطاعم تخصه باید تا به سنجے لبت نیا لاید اشتہار دروغ را اعلام یا بی از عدم انضام طعام هر که از مسیل دل بخلق آمیخت هم نه کردنی بد و آویخت