دُرّ مکنون — Page 45
۴۵ تضات الهي عزلت آمدیمین برائے زبان که بجنباندنش چوبے خودان جز یکم ضرورت بنین نکن میں سوئے ایچ سمن وائے برکن کہ غزلت آموزم بر خلافش رود شب در وزم اللہ اللہ کباره آن با تو سنوری بعد ہزار حجاب پایا ہے تو ہوشم پرید و حقا بنجاست خود ندانم که درد و سوز گر است و چه دهم شرح درد و سوز والم که ز خو در هفته ام بکثرت عظم زینو رام از توانی یار در که رو آرم من که اندر جهان ترا دارم غم مرا به ازان نشاط و سرور که سمی افگند ز جانان دور نه غم من چون بخاطرے جاکر جب دنیا بسوزد آن غم و درد دنیا ہر کہ میترسد از خدائے جہان ہمہ چیزے از وبود ترسان گرچه او د دست کش شده اور ایک برگشته می فشاند نور هرچه به تو گران تری آید گر کنی نور جان بیفزاید چون زکف دامن تو بگذرم من که اندر جهان ترا دارم چون رضائش بنجم ہے بینم غم او بست مذهب و دینم است دشواز میست بهم و شوم رو بحق آمد و دیگران بگذار آنه وشون سیرت خود من همه خواری بین که در حلق خود چه می آری در مطاعم - محصے ناید تا به سنجسے بہت نیالاید اشتہار ور ورغ را اعلام هر که از سیل دل ستخلق آمیخته یابی از عدم انضام طعام نا کردنی بد و آویخت