دُرّ مکنون — Page 42
٣ لم پر پیست از زمین چین برین و از بنی آدم و خور و پرودین نیست آن را ز صانع چاره که بود فیض بخش همواره گرنداری نظر بخیانه تونیش متغیر همی شود کم و بیش کمرو سقف یا نا و دان سقف سرا گر نماند بیاد تو دو سال بنگر اکنون بوئے خاور ماه چون تغیر بد و نیا بد راه را چون نه فرسود می شود تر نشان۔عاقل آن است نزد اهل سدا گه شناسه صلاح را از فساد از دو راهی گزینید آن راهی که نه بیند زیان در و گاهی نہ پیدا نمی شد ور بهراسد نیکتر را از نیک بشناسد آنکه باشد دلش بهتره مال چون کند یاد ایز و ستعال گر کنی ذکر حق به نیت است اول از ذکر خویش باید بناست تا نگردی ز نفس بوش جدا ند سندت رہے بکوئے خدا رحم بر معیت کشوری ہے وہ ایک دل دور مجھے مگذار ہی عالم چو یک تنے انگار بعض سر بعض ہنچو با شمار بعض چون جسم لنصر ج ن دل بان بعض چون دیده بعضی جو من ایران بعض چون دسته باز و گرو پار بعض چون ناخن فزون بیجا یہ تعین مبین بسوئے کے تانگردی اسیر در ہو سے جہد آن کن که گم شوی کیر به کسی از تو نه تو زکس شنبه تانه این راه را نگیری راه نشوی از ره خدا آگاه