دُرّ مکنون — Page 3
به آن نگهبان خلق و یار عزیز که زحکمش پدید شد همه چیز آن خدا ئیکه از دو قطره آب میکند بر وئے خوب در خوشا دل نهان ماند و یا رفت بست دست رحمت که کارنست از بیست اے خداوندا نے جب تم رحم کن بر و چشم گریانیم سوخت از در دو بر سینه من ریزه ریزه شد انگین امین درد جانم از غم لفضل خود بریان اسے تو اہل تفضل و احسان رحم نه یا که زار و بیروم ناتوان و ضعیف چون محرم کر کے امر نه آدمی زادم و از سگان تو بد تر افتادم گاه استم بر وفتاده ز درد گاه برخاسته دلم چون گرد ہے تو دیگر سے نمے دارم آیکه کردی حوالت سر کارم میزنم دست و پا نیا بر راه زاینچه بر مسن رود توئی آگاه گر زمین بر دلت درشت آید از سنائی شنو چه نه باید غم دنیا مخور که بیهوده است هیچ کس در جهان نیا سو سوداست ہے تو دیگر کسے نہیں دارم بلکہ تقوی سیب کنی کارم می کوشش من که در قضائے تو بہت نہ برائے خود از برائے تو بہت در توست گر ترا با تو می گذارم باز می شوی گره از طریق نیاز تومیست بانه همه دارند درد و محنت و غم کم کسے در جهان بود خرم دو و فکر آن دار مردم و هر آن که بدست آور می دل جانان واره در نهانی بحق رجوع خود ار و زبرون شو بدیده اغیار از