دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 3 of 203

دُرّ مکنون — Page 3

آن نگهبان خلق و یار عزیز که زحکمش پدید شد همه چیز آن خدا ئیکه از دو قطره آب میکند روئے خوب در خوشان دل نهان ماند ویار را دوست دست رحمت که کار دست از دست نیست فت ین اے خداوند اسے نگہبانم رحم کن بر دو چشم گریانم سوخت از درد هجر سید من ریزه ریزه شد آبگینه اسن جانم از غم الفضل خود بریان اے تو اہل تفضل و احسان رحم نه ما که زار و بیرورم ناتوان و ضعیف چون محرم کر سکے ام نہ آدمی زادم و انه سنگان تو بد تر افتادم یکی گاه هستم به وفتاده ز درد گاه برخاسته دلم چون گرد ہے تو دیگر کسے نمے داریم ایکه کردی حوالت و کارم میزنم دست و پانیسا به راه ز انچه بر من رود تولی آگاه گر زمین بر دلت در بر دولت و رشت آید از سنائی شنو چه نه باید غم دنیا محور که بیهوده است هیچکس در جهان نیا سود است ہے تو دیگر کسے نہیں دارم بکہ تفویض می کنی کارم کوشش من که در قفضائی تو بہت نہ برائے خود از برائے تو بہت گر ترا با تو میگذارم باز می شوی گره از طریق نیاز همه دارند در دو محنت و غم کم کسے در جهان بود خرم فکر آن دار مردم و هر آن که بدست آوری دل جانان در نهانی بحق رجوع خود ار و ز برون شو بدیده اغیار لم نصیحت