دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 2 of 203

دُرّ مکنون — Page 2

مناجات ایخدا وند خلق و عالمیان خلق و عالم زقدرتت حیران چه مہیب است شان و شوکت تو چه عجیب است کار و صنعت تو گردش آسمان راست مادام کوه ها را به تست استحکام نام تو پاک شان تو حمدی است با دشاہی و سلطنت ابدیسی ستا ولبر ا سوئے خویش را هم و در حریمت دیس بنا ہم دہ بر بانم چنان ز خویشتنم که نیابم خبر ز خود که منم بربائم دل من رشک در زنا کان بن سرزمین خاک کوئے پاکان بکن زان غلط گم عشق خویش کن که نماند ز من نه مشایخ نه بن غم هم شوری نو بریز در جانم مست و مجذوب خود بگردانم دستانی و دلربانی کن گم کن و باز رهنمائی کن جان بشویم زرنگ هستی خویش و وار با غم نخود پرستی خویش آتے برفروز در دل من که از و درویش فقد همدان هر چه غیرا نہ تو زان نفورم کن شرق در تجہ ہائے نورم کن در از همه ما و من خلاصم کن مهبط فیض نور خاصحم کن و از دلم دور سر بلندی کن خاک درچشم خود پسندی کن بخدا وندیست که پرده بپوش بر مانم ز هر رعونت و جوش آنچه دانم و زانچہ بے خبرم از همه در گذر بلطف کردیم عنوان