دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 32 of 203

دُرّ مکنون — Page 32

مناجات همه گویند از زبان حال که بلند است خالق متعال اے خدا صنعت تو جملہ نکو است آن تولی آنکه برتر از همه اوست چون مرا سوی خود کشید رستے جامه هستی ام در بدستے خطا وراو دیگر از لا بد از نگاه انان از دور و ستم در چاه هر که در چه فت و از سری رام نه سیر او بماند نیز اندام چند باشی بفکر قال فعال وقت مردن نرفت باکس مال فکر روزے بکن کہ جان سوران زیر کی او برائے این روز است در دهجران نمی کنی معلوم کہ بستی ہمے شدی مسموم هر که با لوث شرک آلود است از جناب کریم مردود است ہر کہ بوئے زمعرفت دارد لاجرم رو بسوئے حق دارد جهد آن کن که رفت رفت ته دل بریده شود زیرا غیر حق را بدل نماند جا شودت دل برای دوست سرا حق خلق غمگین شود ز درد والم غم من زانکه بیمه است دلم در دمنده از ینکه در ده است همچو عشاق روس از ارم نیست هر که خشنود نیست زود ادا بتر است آن خبیث مردا خواب شب را بروز اندازم تا هر شب بسیار پروازم آتش افروز در دل جانم و ز خلایق بدار پنهانم بابا با با کرام حنیف با موریم بیمه مال و بضاعت بار است