دُرّ مکنون — Page 19
19 رے دار و ایمان بهار و پوئے دیگر خبر مید ہر ز کوئے دگر هر که یک ذره دارد آن ایمان گری از گر باش زمین و زمان کمین سمی خیر و از نمایش خویش که یک از دیگری نشیمند پیش آفرین بیست یارشاطر را که ره باید غبار خاطر دا گریجانی تو کرے نہ جسے چون نقادی فت در ترا بجے همه جنگ از کشا گشتی خیسند نفس هر کس جهد که خون ریزد بر سر این سے بے بنیاد طرفه عقلی است خاستن بفساد هر که جویدت بول مردم را قطره نیست آن نبی خم ۱ کاش با با دورنگ شده دلدار لسبه با قرار و دل پر از انگاره آسمان وزمین بنا کرد است کسی کند آنچه بار با کرد است دل خلق است در تصرف آن بچه کار آیدت ثبت نجیبان بیچ چی کے نیاید از طلبم گرچه جان آید از طلب ملجم د خصومت نفس خویش بمان تا نگرداندت نه راه یگان آنچه در فقر واجب الناس است حفظ اوقات و اس انفاس است اتے تم من از تو بیزارم والے الم با تو کار با دارم تو چه ارزان لب شیرین بخوانه شعار حمد کند اب من بر نصیب گفتارم خاک کوچه دلبر که روز و بستم اگر چه در نظر کم شناس بهشیارم ب