دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 198 of 203

دُرّ مکنون — Page 198

۱۹۸ غزل ـزل عاشق صادق نیا را در زمان خبرنگار صبر در وے نباشد از فراق روئے یار خلق میگوید که نادانی که خود را میکشی آرے آئے میکشیم مارا این و آن چه کار عشقبازی نیست کار میرودل سرد ضعیف آن دل باید که برا اتش فراگیر دسته آن خلا میگوید که مجنونی و بیوشی دوست گویم اتم همچنان اکنون برگردم موشیار قطعه فرخ بهرزه گوئی او را و خشک جان مخراش گرت خدائے بیاید بر و خدا را باش چه حاجت است مخلوت فقیر حاذق را که ذکر دوست توان کرد و سراب قماش تبر سد اہل صفا از ملال در بخش دوست نه فکر نیت دوزخ نه ذکر عسر معاش سرانه دل از زخارف دنیا چو جیفه آگنده سر از غرور بستی نیست که همچو منے اسرار هیچو تیم را به تفقد نواز د دلداری تمررت بجنا بش دعا یہ بیوہ اپنے لیکه صحبت مارا گز مینداز ته دل دریغ و درد که از صد نیر از نیست تنے بجز متابعت مصطفے که راه جفاست بهر طریق به بینیم هزار ا ہر سنیے ره تفقد و نرمی بگیرد دلداری مباش پیچ کسے را بگیر دل شکنے نزاع بر سر دنیا، دون مکن هرگز بخصم بند قبائی سپار پیرہنے غزل برا شکسته دلان آن صنم کجا سازه نگرندا بدلش این هدایت اندازد صنم کجا۔اگر ہزار ہا جفا کنی خدا نکند که فرخ از تو بدیگر کسی بپردازد براستی که برت قدر دوستداران کسے اگر چھ پئے خدمت تو جان بازو ـزل