دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 197 of 203

دُرّ مکنون — Page 197

196 باد صبا ہوا و ہوس ران نگاه کن دل می تپد که نامه بر خود مرا ببر مه را ندیده ام که بداره و تو و کلاه سروے ندیده ام که بند چو تو کمر ه را یار عزیز از رک جان قریب تر ام چون نرم دل شود ز پرستیدن جوانی که سنگ سخت نمی دارد این بنر ا اسے بہت اگر ترا گنے سے افتاد بدید غزل پندت اسے ہوشیار چون شنوم منکه از شور عشق مجنو غسل باید مرا باده که من کشته آن دو چشمه میک د سنت است چون دل تنگم قامت تو چو شعر موز و غم ــزل 1 را ز چون در آئینه عبرت نخ دنیا دیدم حیف تا بر غلط عاشق دنیا کردیم در دل را چه بگویم بدون از آنان چشم پر آب تن راز چو مواد زا دیم سالہا بے کی ومعشوق بسر میبریم ہائے افسوس چه بد بود که ما میکردیم جان من بیچ پرس از غم دور وان تعلم اله که سرا پا همه سوز و دردیم یار درخانه و ما گرد جهان میکردیم وقعه عربی الجنة عشق وسوء العشق سقى العشق شفاء وسوء العشق ضرى العالم كله اسير الظلمات والعاشق في العالم شمس وقمر مراد لی است زدست ازل سرت بعشق و گرنه ترک نصابی طریق آسان است بری که صورت مثل بود حسین و جمال بدین کمال نباشد چه نوکر انسان است و طریق اہل نظر بیت خامشی و سکوت که در نهایت و ضعف تو عقل حیران است