دُرّ مکنون — Page 196
197 نه دین دارم بدست خود نه دنیا بشقت بے نصیب از سرد و دارم ندارم هیچ فرقے روزم از شب که خاک افتد بفرق روزگارم غزل اے در دل من بقیه گشته دل از غم تو دو نمی گشته تنها نه منم عشق بازی رسمی است که از قد مر گشته است از قدیمی تایا نے رسی کس کے یار از منج مستقیم گشته را عاشقه چیست جان فدا کردن سرخ روئے نکردی اند عشق تا نه سوخته شود در وگردن اعي اسے آنکہ اگر تو بر سر رحم آئی صدویده کور در مے بخشائی پر چند بر ز کو رستم میان آنجا که تولی چه غم زما مینائی غزل این پری آنچه من کرده است نا در خونریز پر ملی نه کرد نیک چشیدیم همه گرم و سرد عشق رخ دلبر عیار و شوخ از من بیجاره برآورد گر و روز و شب از هجر رخ روشنش می گذرانیم بعد سوز و در غزل درد تیم زد و برفت و نکرد از فالف رویش هنوز مست زجانم عزیز تر یا رب چه صورتی بود و هست میله چون صورتش بت من نوبت دگر