دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 196 of 203

دُرّ مکنون — Page 196

194 نه دین دارم بدست خود نه دنیا بعشقت بے نصیب از هر دو دارم ندارم بیچ فرقے روزم از شب که خاک افتد بفرق روزگارم غزل ایسے در دل من مقیم گشته دل از غم تو دو نیم رشته تنها از منم عشق بازی رسمی است که از قدیم گشته منم است تا یار نمی رسد کس آیاد از منبج مستقیم کشته ا عاشقی چیست جان فدا کردن سرخ روئے نکر دی اندر عشق تا نه سوخته شود در وگردن ا رباع اسے آنکہ اگر تو بر سر رحم آئی صدویده کور در دمے بخشائی هر چند بر زکور هستم میان آنجا که توئی ه هم زما بینائی غزل این پری آنچه من کرده است نادر خوزیز پر ملی نه کرد نیک چشیدیم همه گرم و سرد عشق رخ دلبر عیار و شورخ از من بیچاره بر آورد گرد رخ عیار و روز و شب از هجر رخ روشنش می گذرانیم بعد سوز و درد اعزل شینیم زرد و برفت و نکرد از فانظر رولین هنوز است ز جانم عزیز تر نیوز زمانم تر یا رب چه صورتی بود و هست حمله چون صورتش به من نوبت دگر