دُرّ مکنون — Page 191
191 چنان برو سے تیر تران داشت که کردے گذر آن کا اے دشت یک گام از روی گردی بزن چه حاجت تتزویر و چندین سخن تا موختن باید آداب هر که خود بر آموزوت یا سپر من آداب الفت که اند و ختم نه از گس که از الفت آمو ختم خدا چون نشیند بعدل و میداد به تقوی نهد پایه ها در عباد برسند کند حمله اسرار ما نماید با جو ہر کار ما نمائیم ناکرده کار صواب بدی را بپوستیم در صد حجاب بدو گفت آن را از وان سما که ما آمد هستیم اینجا ز ما ہوار خوشم نیست راحت فرا خنک نگفته که درست از هوا ازین سونیاید گرفتن گران و گر سنگ بارو به باز آسمان شنوی تسمه چهارم غزل فرقت یار ہجر تو بوخت اندرونم اے حمید نان بخنجر ناز دیگر چه بود متل و صبر کشتی و زمانخاست آواز از به خودم مسوز بهرگز و از دست خودم در آتش انداز دست مارا ہو سے بجز نظر نیست اسے خاک فقد بدیده آن را از غم خود با نگفتیم و از تو نتوان نهفتن این از جز عاشق سوخت ندارد در دو غم عاشقان جان باز