دُرّ مکنون — Page 192
۱۹۲ رفتی و دل شکسته من هر دم بخیال بست رسانه در سر این مویم آتش افتاد فریاد زدست عشق فریاد آخر بتواه ما رسد هم تا چند کنی بلت و پرواز مط اسے دل زد که ماجرات پر یم کے گم شدہ از کجات پرسم تو در دل خود بریدی از دید من در دل خود وفات پرسم بینم کہ کسی اسیر عشقش آن کیست گزد دوات پرسم و وقتے بر شمع جو نیمت زار وقتے دگر از حیات پرسم تو دامن و شمستان گرفتی من بیهوده ناشنات پرسم جستجو سے یار اسے یار عزیز در کجائی بر عادت خود چپرانیائی اید دست اگر منائے تو نعت من تو بہ کنم زیاد سانی دل بردی در از خود ندادی این بود طریق آشنائی نالہ بول زار این بود زبخت حاصل من کین خار بروند از گل من از دست بت ستم شعارم آخر بجنون کشید کارم در حشر که زخم با خراشد دست من و امن تو باشد رفتی زمین اپنے نگار ناسا گر سخت بود به سخت بار جانم به تن از غم تو فرسود رسم وره و دوستی ز این بود