دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 184 of 203

دُرّ مکنون — Page 184

۱۸۴ ضیحت مر تضیع اوقات کے را اگر گم شود یک دم جهان میشود پر رینج والم تعجب که گم شد تر ایزمان تو مصروف لہو ولعب همچنان تعریف معشوق سبخاطر گذشت است یک گلبدن که منش نمی گنجد اندر سخن چنان روئے زیبا که مانند آن یک اختر ناست نهفت آسمان ستے پر نمک پیپ کر آفتاب که از آتش چهره سوز و نقاب زہے قد و صورت کے خد خال برشک دو چشمش مبرسے غزال ہے جہادار و احسان زحسن و جمال رخ دلبر آن شاید این مقال را چه خوگر بود دلبر دیگران پوچشم بود چون گریمان ترا فزاید از ان شور ایمان ترا چو حرب و فا در دل آمیختند مراد از سواد عیون ریختند نداری خبر از من آجان من نے بگذری در شبستان من من از آن زمان که دیدم را از جان و جهان برگردیم ترا تو دست محبت کشیدی زمان رسیدی و در دل بریدی من ولے چون مراحصورت در دل ست از خوبان عالم بداریم دست کشم پائے آزاز سمد پای ننشسته نیم زنگ زسرمایہ ہا نیم توا