دُرّ مکنون — Page 184
نصیحت در تضیع اوقات کیسے را اگر گم شود یک دم حسان میشود پر ارنج و الم تعجب که گم شد ترا یک زمان تو مصروف لہو ولعب همچنان تعریف معشوق بخاطر گذشت است یک گلبدن که منش نمی گنجد اندر سخن چنان روئے زیبا که مانند آن یک دختر نبات در هفت آسمان نستے پر نمک پیس کر آفتاب که از آتش چهره سوز و نقاب ہے زہے قدد قد و صورت ہے خدوخال برشک دو چشمش میرے غزال چها دارد احسان زحسن جمال رخ دلبر آن شاهد این متقال را چه خوگر بود دلبر سر دیگران پوشی بود چون کریمان ترا فزاید ازان شور ایمان ترا چو حرف و فا در دل آمیختند مداد از سواد عیون ریختند نداری خبر از من اجان من نے بگذری در شبستان من من از آن زمانی که دیدم ترا ز جان و جهان بر گردیدم ترا تو دست محبت کشیدی زمان رسیدی و در دل بریدی امن ولی چون مرا صورت در دل است ز خوبان عالم عالم بداریم دست کشم پائے آزاز هم پایه ها نشسته نیم رنگ سرمایه ها ز