دُرّ مکنون — Page 178
۱۷۸ زبام آسمان تا مرکز خاک همه کس بینی اش یا مکن در اس همه مخلوق است و اینچ فرمانے منم برتر نہ جسے نہ مکانے مبترا اذا تم از چون و چند مزه تر زیستی و بلندی خرد در ذات من آشفتہ رائے طلب در راه من سیدی و پائے نه من در شرق نے در غرب تیم محیط این همه بالا و پستم کیسے چون مے پرستد از نیازم سرا و در دو عالم سے فرازم تر امر دار و نیا خوش فناداست تن و جانت از ان محمد نهاد است اگر زمینیان بسوئے من شتابی چه دولت تا که از وصلم بیابی که کرد است آن به کا ریکه کردم چو خواهم آن همه را در نوردم پلاک آدمی از شرک باشد بشری این آسمان از بیم باشند مرا همجنس و انبازی نبود است منم آن یک که فیاض و جود است چو با من شرک آری در میانه کشی آخر عذاب میگیرانه اگر یک ذره هوش آمد درستی زنی آتش بدین ثبت پرستی بین انبازی مخلوق میپسند خردمندی گزین با بخر دے چند مدان با دیگری شرک و جودم که کرد است این که من پید نمودم زمن اندر رحم یک قطره آب شود که ماه را ماه جهانتاب کس تا از پیام دوری بود اگر نادان شدی معذوری بود کنون ان چون مصحف روشن بدادم چراغ دین بر رویت نهار نہادم کنون از حکم من سرتافتن جنسیت اگر ما را نیابی یافتن چیست از من