دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 177 of 203

دُرّ مکنون — Page 177

166 شا دو تیم روشنت در سر نهادم در گوشت از دوسوس برگردم چه در پی نگهبان، تو ستم چور سنجی مرهم جان تو ستم خیال باد خود در تو نهادم تو دیگر را وہی چیز یکی دادم اگر کبری شود پیدا بجانش براغم سوئے ارض از آسمان اگر به آسمان باشتر فرشته ز نور قدسیان حالش سرشته اگر سر تا ترتا با بد از من ابر انسان در آتش نگم او را چو شیطان کرا خواهی پرستیدن بنجر من زمن ترسید اگر حالی در آهن آ بیگبا را ز درم بر تافتی رویے نکردی یاد آلایم سر موسے کتابم ره ترا سویم کشاید روزه ره بخورشیدت نماید ز خویش مهر غیر برکن خاطر وین مین آرا از سرالفت سرخویش نیاری شکر احسانم ادا کرد دگر گردی بر اهم خوار چون گرد را که از آتش بجوشد چشمه آب شد بده جان و دل اندر آرزویم سیر خود پاکن اندر جستجویم و گر نه چون برم نزدیک آنی مهد دل تیره و تاریک آئی توحیدم اگر روئے خود آ رہی بیا بی درد و عالم کا مگاری ازین ویرانه کفران برون شهرستان توحیدم در وانیه منم جان آفرین فرد و یگانه نگردد به سرم دور زمانه برم یکسان بود ماه و خور و مورد همه بیچارہ و بے تاب ہے زور منم موجود سوئے من بند گام بکن پیدا کن اشجار واصنام