دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 176 of 203

دُرّ مکنون — Page 176

164 م وان ریه مثنوی در افضال الهی فلک سرگشته از سودائے عشقم جهان برگشته از غوفا عشقم اسیرم شوکه تا آزاد باشی هم در سینه نه تا شاد باشی غم نہ شانے کا مد زیشان بنے نشانی نه از اندام اوشان استخوانے کہ توحیدت دید از خود ربانی چونخواهی رفت در منزل نهادن نیامد بر سر پا ایستادن در نگه کن چون ترا ما در برزاد است تا از دل شد و مارا بیادست منم با تو بشادی و اسیری نگهبانت زطفلی تا به پیری حقیقت کا ہر دوسرے ظہور است از نام بر جهان افتادوه نورست بر اگر کارم یک دستور رما نے بسا اسرار کان مستور باندے اگردانی که سودت حلیست پیشیم دمی از من نه بندی چشم به هم از زندی بانگ فرصتی از خود ربانم و گر چشمے ترا از دل کشائیم اگر یکدم زمن آگاه گردی یکی از واصلان راه گردی ترا از قدرت خود آفریدیم چنین تصویر تو من خود کشیدم مه و خور جمله در کار تو کردم من آتش را پرستار تو کردم ترا در بطن ما در پروریدم برا دم آنچه مطلوب تو دیدم