دُرّ مکنون — Page 15
۱۵ دل سیه جان سیه درون بسیاه بر زبان کا فیات شاہ چون نه در دل مؤثر و شانی است اینچه کافی است نام و نا کافی است سوختم اندرین تأسف و درد که ندانند خلق مریخ از زرد مر کی خرقه و زبان بیایند سوئے او جاہلانہ بشتابند ادب دین و شرع بگذارند بلکه خود دشمنان دیندار اند بر کہ عارف نمایدت ایجان قدم او به بین نه سوت زبان گر قدم افترش بصدق نواز خاک راهش بدیدگان انداز کیمیائیست دانش نگذار روئے خوبش خبر و ندازیا مرد را پنج دان علامت این عمل صدق و سوز و علم و یقین پنج گنج اند زیر این بہت اند کے میکنیم بر تو بیان بر علم آید نخست در انسان چون بکارش به دست عاملدان از عمل میشود یقین کامل و از یقین صدق آمد اندل آیداند خیزد از صدق در د سوزو گدا عاشق زار گشت و محرم را از زان پس حال او نمے دانم یا رب اندر الم نمیدانم جهد آن کن که یارا و باشی از دل و جان نثار ا و باشی ہمہ کا راز برائے او بکنی بتغاء رضائے او بکنی اینکه نا دیدہ جرم کر کیسی چه شود گر بسوئے من بینی سر که فش به نزد او ستوریز زید و خیرش تمام نیست پیچیز ہر کہ بقدر شد عزیز سے یافت ہر کہ ناچیز سے گشت پیر یافت نه