دُرّ مکنون — Page 156
۱۵ شب چو از در دگر یک میکنم بستر خود با شک تر بکنم درد گریست بیخودم کرده بجذب درون جمله عالم بیوش و میس مجنون جمله ما ومنی زمن بررسی دود از هستی ام بر اور دوسے بر گشتی و از جهان بیان کردی صدقنا سوئے من رونا گردی نهان در بیان محبت الہی در جهان روشن اند انوارش آشکارا ند قدرت کارش سخت آزار بہت شرک یا جہد کن تاریبی ازین آزار ہم محبت جن جان خیزد یار با یار خویش آمیزد تو کہ فارغ زعشق جانانی حال دلدادگان چه میدانی عاشق آنست کو زجان خیزد عشق و عشرت بهم نیا میزد مبرانہ کار ہائے ناہنجار صبر زیر مجاری اقدار میشود دل ز هجر دلبر خون فرقت یار میکند مجنون عاشقی چون کند شکیب قرآ که ندار دبرسش دیده نگار ہر کہ از دلبر جب را گردد کار او گریہ و بکا گرد حمد باریتعالے عربیہ وو ہر جہاز وصف خاک وخاک است ذات مثل او ازان پاک است نیست چیزے بذات او انباز به بجنس صفات او انباز