دُرّ مکنون — Page 147
۱۴۷ نیست حاجت گلیم کهنه دوش دل بدلدار بند و و یا پوش نیست اندر سرائے اینج عنی سیم چون قناعت متناع مفت سہنی سنگ هیجان زده است بر توراه تبر سنگ افتد برین قیاس دنگاه آگے چیست سنگ هیجان را که چه مشکل فتاد انسان را ۲ سنگ بست این بسته آنادان بچو سنگ مثانه دشمن جان اعتقاد حصول هوشت برد کر یک شرکت اندر اندر خورد ی چون برستی دلت گرفت قرار عقل و رائے تو پت شد نا چار چون خدایت نداد نور درون فکر و فهم توجب اگشت گون شرک ورزی عبادت انگاری کفر گوئی صواب پنداری گریم اکنون نداند او داند گر ترار حجم آن نیگان کشد دولت سوئے باغبان بکشد تا نه کس سر ز جان و سر تا بد بار آزرده را چسان یا بد لعنت خلق سهل و آسانت لعنت آگست کو رحمان است خود دلے راکہ بوئے عشق سردی میکند و همون یار در توحید ندمت گور پرستی گور مردان با بلی میپرست کار مردان بکن گرت خریداست هر که چرخ فلک برو گردید به یقین دان که بنده است ایسید چند زان شاه بیخبر ماندن چند زین گونه کور و کرماندان