دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 146 of 203

دُرّ مکنون — Page 146

Ind یا را گیر و دیگران بگزار ایک دل است و میر است یک کالا هر که این خانه بهر خویش گزید عاقبت رفت و پشت دست گزید عشق چون جائے خود بجان نکنند این نشانش که بے نشان نکند گرده بودند سخت به خودکار تا شدند از صعوبت زار و نزانه از ریاضیات ریش و خسته شدند چون کسان نے پر شکسته شد پائے حق ازاین کمیشن آن عنا بر داشت دان شدائد همین را بر داشت رسم رہبانیت دین این نیست که چنین کار کار نخستین نیست کار موقوف فضل دادار است این تنش دونه لازم کار است بیان توحید ورد شرک دام جان بهر دین شار هر است بار این کاره کار و بار هرا است دولت دین به تن گدازی نیست جز با فضال بے نیازی نیست اجنبی گریخته میسر و رنج نتواند رسید تا آن گنج ہست ما را یکے خدائے لیگان که کند شکلات ما آسان گر مسلمان پر سندش ده روز از سر صدق و جان نشانی پوز در بسته کشاید یکش ناگاه گردو از راز عاشقتی آگاه انس و شوق و سرور دل باید موئے بہت زغیر حق تا بد خود کجا مید سند توفیقش که کشاید دو چشم تحقیقش اسے کہ عریت به سنگ فرساید هیچت از سنگ مرگ یاد آید