دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 145 of 203

دُرّ مکنون — Page 145

۱۴۵ گاه گویند این سخن بیا است گریشه نیست کاربر ز کجا است گر به جا است صورت داد چون توان گفت کان ہم اوتار آ همه چون دشمنان خود بودند راون و رام سرد و معبودند را گاه گویند چون زمین نهاد گاه گوین چو دی باید طاعت و بندگی چه کار آید گاه گوسین بر چه نیک بدست همه از حکم و خواهش احدات گاه گویند این گمان خط است هر چه بر هاست جمله از بریاست گاه گویند که شاستر زنده است پیچ دینے جز این نباشد راست گاه گویت کاردر است شد چه مسلمان چه بند د و چه دگر گاه گویند که کار چیز نے میت خود بخود مرد ہر کہ چیزے نے بیت گاه آتش پرستند و گاه آب گاه بند و دو دست پیش دواب کار نیکو است اصل آئینے مکت ہر کسی شود بہر دینے بنگر این قوم خول و سرزده در سی چون محبط شدش تفرس لائے قوم دیدگی گرشود رام را د بین در ری گاه گویند که رام نیز توئی گاہ گوید کہ حملہ ناق کے است ہر کہ دارد ولی اسیر شکے است گاه گوید و دلی کف و رافته راون و رام چون بیگے بشود دو گاه گوید که کوششه باید تا زیسته را از بگشاید گاه گوید که سعی و سنج چه سود هر چه آن بودنی است خواهد بود رہبانیت