دُرّ مکنون — Page 140
۱۴۰ تو این چشم خود از بستی که بعد فتق در گرد استی چشم شیر اگر نه بیند راه چشمه آفتاب را چه گناه در بهاران بپرس از انجار سنگ سے اپیست قدر بر بیار جان مار از بند جیل کشاد صد در و د خدا اس جانش باد را یارب از ما بدو سلام رسان من همانم و این همان گفتاد که گفتیم پیش زین صد بار این شقتی خانه تو پاک بر نفت سنگ بانست بر سرا و گوفت برونت نعمت بیکران بود دری که باید زراہ تو گردے آشنائی درد بسیار قدیم ره نماید بارگاہ کریم را بارها از زمین بروئیدیم یار دلبر هو حالت من دید آب در دیدگان بگردانید بیان نفس گرد ہندت بصیرت دینی سود خود در فینار خود بینی از چنین جسم خاک اولی تر زین حیاتی پلاک اولی تر ہر کرا دل سحق قرار گرفت لطف غیبش در کنار گرفت در جوابش فقیر نیک شکست بر قضائے ورق دورون است حال قیامت