دُرّ مکنون — Page 13
پائے بند عیال چون من و تو پر غم و پر ملال چون من و تو چون من و تو اسیر خوردن خواب دل و سینه زهجر یار کباب یا بسر جنگ کرده شد پیکار گشت اور اسپر بحالت ندار استخوانی نماند زوبانی بنگر این خالقی و خلاقی الامان از جهالت جبال اینچنین سخت پائے بند سلال بینی اش چیست است خرطوم تن برهنه بعضو معلومی را شکم او بر بر آمده بیرون ار نفسم گزیده است جگر که از ان بنجاست دو وزیر بست دنیا مقام در دو عنا اول و آخرش فنا است فنا کس مرا پے نمی برد بمزاج کس نداند مرا فسون و علاج آن کسانی که دل بیار مانده راست پرسی همان گروه به اند رنگ دلدار خویش میگیرند پیش از وقت موت می میرند کنده دل این مقام بر بادی نه غم از غم نه شادی از شادی کامیابان درین جهان نا کام زیرکان دور تر بریده زردام تا نه نفس حرون بگر دورم کے بیابی ز درد دل آبرام تا نه نقش خودی شود نا بود گر بخواندی دو صد کتاب سیچه نے کرشن و نه رم و رسیتا نے پران نه بی روز گیتا سخن عارفانه می گویند فعل خود را بهانه می جویند گاه گوید که هر چه هست خدا است گاه گوید که خلق پیچ و فضاست