دُرّ مکنون — Page 136
۱۳ آن گرم کن که زین بتان بزنیم و از کدورت اینجهان بر هم روز و شب جزره تبه نرویم نفس با پروریم دره نرویم ما اسیران نفس استاری چه توانیم کردنش چان یک قدم گر نیم پیش براه صد قدم باز پس فتند ناگاه ر است این است کز ریر بی دریم زیر نفس حریص مقہوریم و تو کرئیے و ما پر از بودیم بنده نفس خویش چوستوریم شکر نعمت بجا نمی آریم در خور و خواب وقت بگذاریم را منعم بنده حقیرم و زار بادشاه منی و چاره گرم تو کریمی و من ترابنده گریه از رحم تو شو د خنده دور گردان زمن بلائے مرا و از کرم بشنو این دعائے مرا اے خداوند چاره ام خرما دوخت پاره پاره امر شد با امراض زان همه کار نا بصد دردم که نه بر وفق مرضیت کردم ه من سرا سر حقیر و بے سہنرم کر کے ام نہ آدمی زادم زین سبب در مزابل افتادم لطف تو ازت دیم برسن ماند چون منی را با موج عز نشاند گر نبود سے عنایت و مسان بود می مرده از زبان دراز زیستم با نرخ تو تا این دم بعد ازین هم به است زیستنم آن کسانے کہ بے تو شان اند میتوان گفت سخت نادان اند ا حیف باشد تغافل از یادش