دُرّ مکنون — Page 133
مناجات ز هر قتال خورده ام بسیار جان خود را تمام کردم کار خوردہ سن کنون برشی است آنچه بینم کے کجا دید است خیر یک جو زمن نمی آید هر چه زاید زمن بدی زاید گر نباشد عنایت اسے شاہ من بدوزخ فتاده ام زگناه چه سخن راند از کسی آن شوم که خود از دست که خود رست خویش شد مسموم کشتی من اوفتاد در گرداب دل من شد سوار مثل حباب شدم از کارو بار خود نومید اے کریم کریم از از کرم کره به بخش نوید ہے تو مردود ہر در و گویم یاس شد رون از هر سویم از عموم لفضل نمود بر مان لے تو اہل تفضلن احسان مهم برهان پشت خم شده از غم که هفتاد بوزان از کرم نسیم مراد اسے خدا وند آسمان و زمین اے خطا پوش بندگان جهان را سر بر بنده خطا کارم نطفه دار در رحم بودم کردی از محض لطف موجودم صورت آدمی مرا دادی در لطیف و نوال بک شادی از تو شد زنده هر رگ و تارم چون سپاس کردم بی آرم چون درخشید لطف تو برسم قطره شد بصورت آدم اندر ان جائے مظلم و نارم بود لطف تو ہر زمان یارم