دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 133 of 203

دُرّ مکنون — Page 133

۱۳۳ مناجات نه زہر قتال خورده ام بسیار جان خود را تمام کردم کار خورده من کنون بجوشید است آنچه بینیم کسے کجا دید است خیر یک جو زمن نمی آید هرچه زواید زمین بدی زاید گر نباشد عنایت اسے شاہ من بدوزخ فتاده ام زگناه چه سخن رانداز کسے آن شوم که خود از دست خویش شد سموم شتی من اوفتاد در گرداب دل من شد هوار مثل حباب شدیم از کاروبار خود نومید اے کریم از کردم به خش نوید از ہے تو مردود ہر درو کویم یاس شد رو نماز هر سویم از مغموم لفضل خود برمان اے تو اہل تفضل و احسان پشت خم شد از غم که ستاد بوزان از کرم نسیم مراد اے خداوند آسمان و زمین اے خطا پوش بندگان جهراین ا سر بر بنده خط کارم نطقه زار در رسم بودم کردی از محض لطف موجودم صورت آدمی مرا دادی در لطیف و نوال بک شادی از تو شد زنده هر رگ و تارم چون سپاس کرم کی آرم چون درخشید لطف تو برسم قطره شد بصورت آدم توبر اندران جائے منظلم و تارم بود لطف تو ہر زمان یارم و