دُرّ مکنون — Page 129
را ضد حجاب است در ره انسان سر سر خدمت است دادن جان دیگر آمد نمره نه و ته زان درد می بیند آن شهیدان که بعد اربعین نه بیند کس تانیانی میان خون کیبار بہت سو دار خام فتح حصار سودا میشود لعل شرخ پاره سنگ لیک باید در ان قبیل در نگ جان خود ہر کہ مے بند بر کف تیرش از فضل حق رسد ی اوست اندر آنجا همان است تا جور سے کہ در یخی ابناک نواست ہے عاشقے را ہزار دفتر نیست مطلب یار خزر به کمیسر نیست آنکه سر دا د بعد از ان چه گ داشت بس همین نکته یا و باید داشت گذاشت جانفشانان مراتبے وار ند جان فشانان مقر بے یاراند جانفشانرا خدا کند یه روز خود بنوشاندش شراب طہور گر خواهی نوازش دلدار جان خود را بیاز در رده یار چون برونے سے وداع جان کینی به که در کار دستمان بکنی زندگی چیست زیستن چوگان ناگهان مردن شدن زجهان جزیز گرش مدار کار دگر نیست اینجا گذار بار دگر چند روزیست ہر چہ سے بنی بر آن ترک پارچه گزینی شب چو گذشت و روز کرد ظهور چیست فرق شب تنور و محمود جو سال دیگر گیا خیر که کدام شد شکا سے پنگ خون آشام آن دم کوچ نیست دورس یار خویشتن بامده غرور اسے یار روز