دُرّ مکنون — Page 12
i ۱۲ سوئے شہرت دلش بسی مائیل را و تش گشت در میان جایل زان طرف هم زنند عیسائی خود نمایند جل رسوائی چون نه مولی نمود این تلقین اگر همین بود اصل نہب دین مناظره با هند و مندر سے پیش عارفے دیندار گفت کاری از علوم برخوردار بازگو از حقیقت عرفان و از خدا پیش من بهیاریان نه گفت کامی در خیال خود دانی از کدامین خدا بیان خواهی آن خدائے کہ بندہ اش ستم روز و شب در تصورش هستم یا خدائے کہ در تخیل است صاف گو تا شود جواب است گفت من گر چاند کے دائم در دو عالم خدا یکے دائم گرچه شرح این نکته را تمام بگو آن کدام است و این کدام بگو گفت آن کس که برگزیده تو نیست جز نقش تو کشیده تو چند شخص گذشته و مرده در دل خود خدائی بشمرده شخصی رام را بر تراز می دانی که سر برام هر دوش خوانی بست در شان آن خدائے بہنود درج رامائن این صفت موجود پہلوانی رئیس حریص شکار بر زن خود هیجان خویش شار بود حسرت برادر همچمن در فن تیرا د ستا د ز من چون به سیتا چنین بود کارش خود چه باشد خبر ز اغیارش