دُرّ مکنون — Page 125
۱۲۵ پرده نیست بر رخ دلدار پردہ از روئے نفس خود بردار ہر گرا دولت ازل شد یار کار او شد پرستش دادار هر که در بند نفس کا فرزیست او چه داند که راه مولی چیست قدر شهر و سرا کسے داند که بدست خطیر در باند عاشق آمد ز نفس خود شهریان تا به نفسی حدیث عشق خوان پنجہ آہنی ہے باید تا برابر ب نفس شوم آید احوال مراقبه متفکر ہے جان مردم ایک زمانے مشو نبی از عظم کار دشوار است پیش ای یار جنگ آن دم که به شواری کار آیا دیرینه فکر مومن عصائے دیوز آن فکر مومن نہ نور پیر من است فکر مومن رساندش کمال مو گردو به پر وہ ہائے کلال فکر مومن رہا ندش نخودی کشد بش تا سرادق صمدی فکر موسن فرایدیش عرفان دیدش رنگ تازه برایمان هر که در عشق دوست گاه زند ولش از بر طرف نمی شکند عشق دلبر جونا د کے گردو خلوت و انجمن کیسے گردو ہر کرا خود بر حمست خواند خود همه گردا د میفشاند خود بیا موز و که راه کجاست خود بفهماندن این و ماما میل دلدار طرفدر اکسیر است نظر سے نیم ہم جہاں گیر سے ہے