دُرّ مکنون — Page 119
119 سند ہم نام بہت عظیم نہاد رازق و خالق و گریم نهاد خویشتن را ز حق جدا کرده بنده همچوئے خود خدا کرده غرض این جای شهر ملاک دیار بود زشت اوفتاده چوبی دار یک تنے ہم نبود در دوران که کند طاعت خدایگان همه دور افتاده از ره راست همه طوفان نوح را میخواست غلبه حق بشیم سر نمود سوئے آن یک خدا در می شود اندر انجا که نیستی با ما چون ترسم زرنج و درد و عنا سبقت گر نہ تو کشادی در جان کنم در نیم تو زیر دوره خلق و عالم پرست در دوران گریکی من تلف شوهر چه زیبان دلبرا فارغم ز ہر غم بند ہے تو دیوانه ام نه دانشمند تو نه آنگه گردد دلش زیران بیان چون تواند شکیب کردن این پن چون شود گم زیپیش خود و بر شرط عشق است جستنش دروز پیش نان کست جدا کنند از خلق خود ازین مردمان بر بادکش دلق وسہ جهد کن آنقدر که غیریه غدا در حریم دلت نیابد جاء جائے تو نیست این شکسته سرا اندک اندک بکش از پنجا پا یان بازی برجام خود متنی و نوع طعام مسیت ہمچو شخصی که بود فرزندش قرة العین و یار دلبندش فی المثل گرمز عفر آرندش یا کباب و رغیف به سندش بد