دُرّ مکنون — Page 112
۱۱۲ چون زبان رنگ صدق نماید بر سخن باش نور می تابد چون شود دل اسیر رنج و نا کار مردان صبوری است دوعا رانندگی را صبوری است نشان رو از رومبرگر دعا بکنی کام یابی و دل صفا بکنی عجلت اندر دعا زیان دارد بر دل و دین تو بلا آرد خنک آندم که با قضا سازیم به سر کوئے یار سر بازیم با ره دشوار عشق نوردیم خون بریزیم و شرخ رو گردیم دلبرا از ره کرم باز آ شهر شد در غم تو فوریخ ما ره منکه از هر دو عالم آزادم دل و جان را همه تو دادم از تو بسیار لان ها زده ام قدم اندر گزان بازده ام اندرگی آنکه در دسے بجان او افتاد دیگر از میش با یار و یاد خواب را دور کن زدیده خویش که ترانه شکل است به پیش ہر دمے یاد او بکن از دل تا توانی دمے مشو فانل نعت سیمر اصلى الله علیه یم از توصد تشنہ اسے امام انام شربت عذب ریختند بکام م اے بادل کہ کردہ سیراب فضل تو این بر است اسرو که چو تو نیت بادی دیگر کشور دین بنام تو با بود فضل ها را شکست با تو دو