دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 104 of 203

دُرّ مکنون — Page 104

۱۰۴ بر تو بگذره عنایت دوست به که از جهد تا کنی همه پوست تانه از خویشتن جدا گردی تانه بریار خود دا گردی تانیائی زنفس خود بیرون تا نگردی بعشق او مجنون تا نہ پیچی سر از ہوا و ہوس تا نتابی چو طفلک لیے کس تا نه بندی کمر مہر و وفا خدمت آری بصدق مسنون بسیا تا نباشد دلت چو آئینه ها پر بعشق دینی زلاف و گردان تانه چشمت زخلق برگردد چشم دگوش تو کور دگر گردد تا نه پشت آوری تو بر عها لهم فارغ از مدح و نجیب الردم چون و ہندت کوئے جانان با آن از مشکلات ره صد آه آفرین کے مجو اسے جان این تصویر بکن که مرد جهان این تصویر هم از عنایت آوات در نه مار این نمانی خواست ما اسیران نفس باشند یا گندمی بر کف است مجو سرا مجمبوسرا ہوئے اخلاص مبقت در دل ما خود نمائی است جمله حاصل یا اینچه بیدینی است شلعت وشید خادم عمر دو فرد خواه ز زید دوست تا نظر نیقت بسوئے نگار کئے دہندت گزر بکوئے نگاہ کے زیبشی سواد برگردد چون بشوئی سیاه تر گردد از فساد مواد می میرم چیست آخر علاج و ندیدم نکند ترک نفس من کین را آزمودم هزار بار این را دیگران را چه پسند با بدهیم اینکه خود پند مردمان شده ام