حضرت نعمت اللہ ولیؒ اور اُن کا اصلی قصیدہ — Page 61
41 بادسته تمام هفت اقلیم شاہ عالی تبار میبینم صورت و سیرتش چو پیغمبر علم و حلمش شعار می بینم ید بیضا که با او تابنده باز با ذوالفقار می بینم میبیه گلشن شرع را نمی بویم گل دین برا بیار می بینیم تا چهل سال ای برادر من دور آن شهسوار می عاصیان انه امام غازی دوست دار د کمن خجل و شرمسار می بی همدم و پاره غار می بینم زیست شروع و رونق اسلام محکم و استوار می بپ گنج کسری و نقد اسکندر همه بر روی کار می بیستم بعد انه ان خود امام خواهد بود بس جهان را مدار می بینم اج م و دال می خوانم! نام آن نامدار می بینیم خلق زو بختیار می بینم معمور دین و دنیا از و شود مهدی وقت و عیسی دوران ہر دورا شہوار می ببینم این جهان را پو مصر می نگریم عدل اور احصار می بینم سفت باشد و زیر سلطانم همه را کامگاره می بینم بر کھدست ساقی وحدت باده خوشگوار می بینم تیغ آسن دلان زنگ زده کُند و بی اعتبار می بینم گرگ بایلیش و شیر با آنہو در چرا با قرار می بینم ترک میار شکست می نگرم خصم او در خمار می بینیم