عصمتِ انبیاءؑ

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 486 of 822

عصمتِ انبیاءؑ — Page 486

روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۸۲ نزول المسيح ۱۰۴ آفرین خدا بران جانے کہ ز خود شد برائے جانا نے منزل یار خویش کرد بدل و از هواها رمید صد منزل از خودی دور شد و خدا را یافت گم شد و دست رہنما را یافت ایکہ دیوانہ پئے اموال وہ کہ در کار دین چنین اهمال وقت عیش است و موسم شادی تو چه در سوگ و ما تم افتادی از خدایت رسید رهبر دین مرد دین باش و چون زنان منشین خیز و از بہر یار کارے کن یک نظر سوئے این بہارے کن ور نه مرگ است اثر د ہائے دمان زود میگیردت مشو نادان آن صبا نگہتی زیار آورد در دے موسم بہار آورد تو خزان بهر خود پسندید من نه دانم چه در خزان دیدے از پئے زنده کردن آمد یار تو هم از دست خود شدی مردار قصه با پیش میکنی از خلال کابین کرامات ہائے اہل کمال گر در این قصه با اثر بودی دلت از رجس دورتر بودے قصہ ہاگر بیان کنی تو ہزار کے رمد از تو خبث دل زنہار زین قصص پیچ راه نکشاید صد هزاران بگو چه کار آید بنشین مد تے باہل یقین تا دہندت دو دیده حق بین اندرون تو هست دیو خصال بر زبان قصہ ہائے از ابدال روز چون روشن است از دادار چشم بکشا و شب پری بگذار در خور و مه شکی نه گیرد راه تو ز دا دار خویش دیده بخواه نیستی طالب حقیقت را از پس همین مشکلت اے ناساز این مگو من محافظ دینم خود شفا بخش دین مسکینم در دلت صد هزار بیماری چه از این دل توقعی داری تند باد بخواه از دادار تا خس و خار تو برد یکبار جز خدا راه چاره سازی نیست باز کن دیدہ جائے بازی نیست خبری نیست از جانانہ مے زنی ہر زہ کام کورانہ ہمچو کرے بجز کلام خدا مرده هستی بغیر جام خدا آن یقینے کہ بخشدت دادار چون خیال خودت نهد بکنار آن یکے از دهان دلدارے نکتہ ہائے شنید و اسرارے وان دگر از خیال خود بگمان پس کجا با شد این دو کس یکسان ذوق این سے چوتو نمیدانی ہرزہ عوعو کنی بنادانی آن خدادان که خود د هر آواز نه که از وهم کس نمائد باز واجب آمد ازین بهر دوران که تکلم کند خدائے یگان در نه دین است محض افسانه این چنین دین ز صدق بیگانه آن ز شیطان بود نه از حق دین که نه دارد دوام وحی یقین دین همان دین بود که وحی خدا نشود زو به پیچ وقت جدا وحی و دین خداست چون توام یک چوگم شد دگر شود گم هم بے یقین چون نجات یا بد خلق بیگمان رو ز حق بتابد خلق بے خدا چویقین بدل آید گفتگو یا لقا ہے باید ایکه مغرور راه مظنو نے تو نہ عاقل کہ سخت مجنونی نفس اماره بنده صد آز جزیقین کے بگردد از وے باز چون به بینی به بیشه شیری نه کنی در گریختن دیری هم چنین پیش تو چوگرگ آید دل تپد ہیبت سترگ آید