ایک غلطی کا اِزالہ

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 488 of 822

ایک غلطی کا اِزالہ — Page 488

روحانی خزائن جلد ۱۸ لد لد نزول المسيح ۱۰۶ از یقین ست زہد و عرفان هم گفتمت آشکار و پنهان هم جز یقین دین تو چو مردارے سر پر از کبرو دل ریا کارے بے یقین نفس گرددت چو سگے جنبدش نزد ہر فساد رگے ہر کہ دور از نگار خواهد ماند نفس دون را شکار خواهد ماند گر ترا آرزوئے دیدار است پاک دل شونه مشکل این کار است این مراد از خرد چه می جوئی وحی حق شوید از سیه روئی این خرد جمله خلق میدارند ناز کم کن که چون تو بسیار اند چاره دل کلام دلدار است هر چه غیرش کنند بیکار است زہر فرقت چشی و ناکامی باز منکر از وحی و الہامی جان تو بر لب از نخوردن آب باز از آب زندگی رو تاب داروئے ہر شکے کہ در دل هاست آن بدار الشفاء وحی خداست هست بر عقل منت الهام که از و پخت هر تصور خام آن گمان برد و این نمود فر از آن نهان گفت و این کشود آنرا از آن فرو ریخت این بکف بسپرد آن طمع داد و این بجا آورد آنکه بشکست ہر بت دل ما هست وحی خدائے بے ہمتا آنکه ما را رُخ نگار نمود هست الهام آن خدائے ودود آنکه داد از یقین دل جائے ہست گفتار آن دلآرامی وصل دلدار و مستی از جامش همه حاصل شدہ زالهامش اے بریده امید باز خدا تو به کن از فساد خود باز آ عیش دنیائے دون دے چند است آخرش کار با خدا وند است ترک کن کین و کبرو ناز و دلال تا نه کارت کشد بسوئے ضلال چون از این دام گر بندی بار باز نائی در بین بلاد و دیار اے زدین بے خبر بخور غم دین کہ نجات معلق است بدین ہاں تغافل مکن از بین غم خویش که ترا کار مشکلست به پیش دل از این در دو غم فگار بکن دل چه جان نیز هم شار بیکن هست کارت همه بان یک ذات چون صبوری کنی از و هیهات بخت گردد چوز و بگردی باز دولت آید ز آمدن به نیاز اے رسن ہائے آز کرده در از زمین هوس ها چرا نیائی باز دولت عمر دمبدم بزوال تو پریشان بفکر دولت و مال خویش و قوم و قبیله پُر زدعا تو بریدہ برائے شان ز خدا این همه را بکشتنت آهنگ که بصلحت کشند و گاه بجنگ هست آخر بأن خدا کارت نہ تو یار کسے نہ کسی یارت ہر کہ دارد یکے دلآرامے جز بوصلش نیابد آرامی تا نه بیند صبوریش نائد هر دمش سیل عشق بر باید در دل عاشقان قرار کجا تو به کردن ز روئے یار کجا حسن جانان بگوش خاطرشان گفت رازی که گفتنش نتوان کامیابان و زین جهان ناکام زیر کان دور تر پریده از دام از خود و نفس خود خلاص شده مهبط فیض نور خاص شده در خداوند خویش دل بسته باطن از غیر یا ربگسسته پاک از دخل غیر منزل دل یار کرده بجان و دل منزل ریزه ریزه شد آبگینه شان بوئے دلبر دمد ز سینه شان نقش هستی بشست جلوه یار سرزد آخر ز جیب دل دلدار