دُرّ مکنون — Page 92
دلستان هر زمان دیدیم در دل افتاده است صدایم لیک پروم روم ہوئے نگار گرچه جانم رود بکو سئے نگار جاہل اربا تو شہد لے جوید آخرش سو کے جاہلے پوید تا ا هنوزم نشر عیان این راز که چرا از نگار بانده باندم باز چون نجانم بدلستان پیویست چون دل من باین آن پیوست ہر گنا ہیکہ در ولت آ آید ایزوت پر وہ تو ننماید جہد کن تا از ان خیال رہی تا زنا پا کی دو بال رہی گریه و آه پیشه خود دار تا شبه دست گیردت دادا علتے نیست همچو بیدردی در دول را بجو اگر مردی صبر کن صبر نام امید مشو مکن اندیشه از سنگ عوعو آنچه کولیشتن تو نپسندی بر برا اور پرا نے بندی ایکه در خانه مانه داری چون بگوئی بکس که بیماری زلف ہر وقت جنبشی دارد تا چه بر من مصیبت آرد دست ظالم بریده میباید تا بکس دست جور نگشاید خنده بسیار کردی ددانی هم به بین ذوق گریه آجانی هر که او گرید از فراق نگار این شنیدم که آخر آید یار در مجازی نظر بسیار ی کے رسم و راہے لیکے است کا ریکے خویشتن را در آر در صف حال تا نگردی چومن اسیر متعال هر که در گفتگو و خنده زود حالت صافیش شود پر دود 2