دُرّ مکنون — Page 90
۹۰ فکر کن هم ز روز جاده شب نه چو شب آیدت برنج و لقب نیم عمر تو رفت در خوردی نیم دیگر بهره کشی بردی اند کی مانده است و پس خورده دشمنان شاد و یار آزرده آنکه دل بر روش شمار شد است گر بدست افتد هیجان چه بدست هر که دنیا گرفت و دین بگذشت گلبنی را بریده و خار بکاشت کرده خویشتن بیاید پیش چون نیا بی چو خود زدی رو پیش نیست بلے زہد نز دحق قدرت گرچہ پیغمبری بود پدرت ما چون تلف میکنی زمان حیات ای که در یگر خان گرفتاری در ره خویش خارے کاری عابد حق بلند تر ز همه افضل و ارجمند تر زیمہ گرچه باشد بلند سرو قبیل دور تر می رود تخیل طویل ہر کہ حق را برائے حق خواند هر چه دانستنی است میداند چون ملوث بود نماز و نیاز پرده از نفس تو نگر دو باز چون غرض در میان بود بازی است چون ز تو سر زند دروغ و خلاف بے نمک باشد از اولاد اولات عضات زان خداوند پاک ظلم کجاست آنچه به ما رسد هم از بریا است ار شعبان امیر من هرچه دور ا نکند ترا از یار و شمن است زان بگیر کنار در بیان ثبت پرستان